http://reza515515.persiangig.com/Reza/L128483372176.jpg


چند وقت پیش به قصد سفر وقتی‌ از سالن اصلی‌ فرودگاه مهرآباد واردِ سالن ترانزیت شدم، متوجه شدم که پروازِ ما یک تا یک نیم ساعت تأخیر داره، یه آب معدنی گرفتم و همون وسطها نشستم تا صدای بلند مرد میانسالی‌ که داشت با موبایل حرف میزد نظر منو که از همه بهش نزدیکتر بودم رو بیشتر جلب کرد، از رنگ کارت پروازش فهمیدم که همسفر خودمه و اونم منتظر گذر زمان تاخیره، ... اینقدر صدای صحبتش بلند بود که نشنیدن صحبتهاش امکان نداشت، اینجاش رو داشته باشین:

داریوش خان خیالت راحت من تا انجام ندم نمیرم، ..._---_سکوت .___------____من... م! ن الان میدون امام حسین هستم، دارم میرم مغازه یه سر به کار‌ها بزنم بعد یکی‌ ۲ ساعت دیگه میرم دنبال سفارش شما خیالت راحتِ راحت. من یا حرف نمیزنم یا وقتی‌ بزنم سرِ حرفم هستم داریوش خان، - - - - - قربون شما یا علی‌...

*********************

من خیلی‌ تلاش کردم که طرف نفهمه افاضاتش به سمع ما رسیده، سرم رو انداختم پایین  و داشتم فکر می‌کردم، نکنه من الان میدون امام حسینم و این راست میگه...راستش آدم خودش وقتی‌ میدون امام حسین باشه اینقدر با اطمینان نمیگه من اونجا هستم و ...

گفتم عجب... کلی‌ خالی‌ بسته ، آخرش حالا این یا علی‌ رو نمی‌گفت نمی‌شد؟ به خودم گفتم بعضی وقتا خود من بیشتر از این ممکنه خالی‌ ببندم‌...ها ... پس من یکی نمیتونم ایراد بگیرم، ولش کن اصلا به من چه...

   تو همین راستای تلاش بی‌خیال شدنش بودم که یهو دیدم همون صدا گفت آقا می‌بخشید میشه کیفتون رو بردارید تا من هم بتونم بشینم!!، سرم رو که  بلند کردم .دیدم بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله.. رفیقمون اومد نشست ورِ دل ما .....و .......وقتی‌ سر صحبت باز شد دیدم بر حسب اتفاقات خوب و خیلی‌ هم خوب!!!! تو میون ۲۵۰ صندلی‌ ، من و ایشون درست کنار هم هستیم!!!، البته تا اینجای کار چندان واقعه ی سختی پیش روم نبود چون خدا رو شکر تو آسمون که موبایل آنتن نمیده، 

   در همین حین یکی‌ از مسئولین پرواز از جلوی ما داشت رد میشد که رفیقمون ازش پرسید؛ آقا ....، نمیگید دقیقا این پرواز ما کی‌ می‌پره؟ از ابتدا گفتید ۴۵ دقیقه تأخیر داره ولی‌ الان ۳۵ دقیقه گذشته و ما هنوز سوار هم نشدیم؟ اون بنده ی خدا هم که از کادر زمینی‌ پرواز بود با متانتی زیبا به ایشون که فکر کنم عفونت "لحن" داشت گفت، فکر کنم تا ۲۰ دقیقه دیگه سوار کنیم، این رو گفت و رفت.....هنوز ۴۰ سانتی متری دور نشده بود که رفیق موقشنگ و خوش صدای من  با وجاهتی باور نکردنی و حق به جانب نگاهی‌ به من کرد و گفت: خجالت نمیکشن، ، ، همش دروغ، همش دروغ،‌....ای بابــــــــــــــا ، تا کی‌ میخواهین به مردم دروغ بگین، خدا رو خوش نمیاد، ( تو همه ی این مسیرِ تکلم، نگاهش از انتهای مردمکش به ته عنبیه چشمم دوخته شده ).. اینبار دیگه تاکید ویژه تری به خرج دادو منو خطاب هم کرد:

   به خدا آقای محترم ، چیزی که من همیشه ازش نفرت داشتم همین دروغ گفتن هاس!!!، ببخشید سر شما رو درد میارم ولی‌ فکر کنم چند سالی‌ از من کوچکتر باشی‌، برادرانه میگم بهت دروغ اصلا خوب نیست، آدم رو بیچاره میکنه... من که بیزارم، ..من که بیزارم ... من که بیزارم ... من که بیزارم ... من که ... من ...(پژواک و اکوی صداشو تجسم کنین...)

هیچی‌، همین ......   هی  گفت و ما هم "هی" شنیدیم؟،     دیگه چی‌ بگم؟ کار دیگه نمی تونستم  بکنـــم که!!